در معركه چنين خزاني · شد زخم رسيده گلستاني
ليلي ز سرير سر بلندي افتاد به چاه دردمندي
شد چشم زده بهار باغش زد باد تپانچه بر چراغش
آن سر كه عصابهاي زر بستخود را به عصا به دگر بست
گشت آن تن نازك قصب پوش چون تار قصب ضعيف و بيتوش
شد بدر مهيش چون هلالي وان سرو سهيش چون خيالي
سوداي دلش به سر درآمد سرسام سرش به دل برآمد
گرماي تموز ژاله را برد باد آمد و برگ لاله را برد
تب لرزه شكست پيكرش را تبخاله گزيد شكرش را
بالين طلبيد زاد سروش وز سرو فتاده شد ترروش
افتاد چنانكه دانه از كشت سر بند قصب به رخ فرو هشت