در معركه چنين خزاني · شد زخم رسيده گلستاني
ليلي ز سرير سر بلندي افتاد به چاه دردمندي
شد چشم زده بهار باغش زد باد تپانچه بر چراغش
آن سر كه عصابهاي زر بستخود را به عصا به دگر بست
گشت آن تن نازك قصب پوش چون تار قصب ضعيف و بيتوش
شد بدر مهيش چون هلالي وان سرو سهيش چون خيالي
سوداي دلش به سر درآمد سرسام سرش به دل برآمد
گرماي تموز ژاله را برد باد آمد و برگ لاله را برد
تب لرزه شكست پيكرش را تبخاله گزيد شكرش را
بالين طلبيد زاد سروش وز سرو فتاده شد ترروش
افتاد چنانكه دانه از كشت سر بند قصب به رخ فرو هشت
بر مادر خويش راز بگشاد يكباره در نياز بگشاد
كاي مادر مهربان چه تدبير كاهو بره زهر خورد با شير
در كوچگه اوفتاد رختم چون سست شدم مگير سختم
خون ميخورم اين چه مهربانيست جان ميكنم اين چه زندگانيست
چندان جگر نهفته خوردم كز دل به دهن رسيد دردم
چون جان ز لبم نفس گشايد گر راز گشاده گشت شايد
چون پرده ز راز بر گرفتم بدرود كه راه در گرفتم
در گردنم آر دست يكبار خون من و گردن تو زنهار
كان لحظه كه جان سپرده باشم وز دوري دوست مرده باشم
سرمم ز غبار دوست دركش نيلم ز نياز دوست بركش
فرقم ز گلاب اشك تر كن عطرم ز شمامه جگر كن
بر بند حنوطم از گل زرد كافور فشانم از دم سرد
خون كن كفنم كه من شهيدم تا باشد رنگ روز عيدم
آراسته كن عروسوارم بسپار به خاك پرده دارم
آواره من چو گردد آگاه كاواره شدم من از وطن گاه
دانم كه ز راه سوگواري
آيد به سلام اين عماري
چون بر سر خاك من نشيند
مه جويد ليك خاك بيند
بر خاك من آن غريب خاكي
نالد به دريغ و دردناكي
ياراست و عجب عزيز ياراست
از من به بر تو يادگار است
از بهر خدا نكوش داري
در وي نكني نظر به خواري
آن دل كه نيابيش بجوئي
وان قصه كه دانيش بگوئي
من داشته ام عزيزوارش
تو نيز چو من عزيز دارش
گو ليلي ازين سراي دلگير آن لحظه كه ميبريد زنجير
در مهر تو تن به خاك ميداد بر ياد تو جان پاك ميداد
در عاشقي تو صادقي كرد جان در سر كار عاشقي كرد
احوال چه پرسيم كه چون رفت با عشق تو از جهان برون رفت
تا داشت در اين جهان شماري جز با غم تو نداشت كاري
وان لحظه كه در غم تو ميمرد غمهاي تو راه توشه ميبرد
وامروز كه در نقاب خاكست هم در هوس تو دردناكست
چون منتظران درين گررگاه هست از قبل تو چشم بر راه
ميپايد تا تو در پي آيي سرباز پس است تا كي آيي
يك ره برهان از انتظارش در خز به خزينه كنارش
اين گفت و به گريه ديدهتر كرد وآهنگ ولايت دگر كرد
چون راز نهفته بر زبان داد جانان طلبيد و زود جان داد
مادر كه عروس را چنان ديد
آيا كه قيامت آن زمان ديد
معجز ز سر سپيد بگشاد
موي چو سمن به باد برداد
در حسرت روي و موي فرزند
برميزد و موي و روي ميكند
هر مويه كه بود خواندش از بر
هر موي كه داشت كندش از سر
پيرانه گريست بر جوانيش
خون ريخت بر آب زندگانيش
گه ريخت سرشك بر سرينش
گه روي نهاد بر جبينش
چندان ز سرشگهاش خون رست
كان چشمه آب را به خون شست
چندان ز غمش به مهر ناليد
كز ناله او سپهر ناليد
آن نوحه كه خون شود بدو سنگ
ميكرد بران عقيق گلرنگ
مه را ز ستاره طوق بربست صندوق جگر هم از جگر بست
آراستش آنچنان كه فرمود گل را به گلاب و عنبرآلود
بسپرد به خاك و نامدش باك كاسايش خاك هست در خاك
خاتون حصار شد حصاري آسود غم از خزينهداري
نظامي | ليلي و مجنون